الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
177
الغدير ( فارسى )
چون لؤلؤ رخشان جز به فرمان حق صادر نگشت ، و نه از پيش خود افترا بست . - گر او از هواى دل سخن نكند و به فرمان حق دم زند ، از چه طرد آنها كرد و على را پيش خواند ؟ بيهوده ؟ اينكه گمراهى است . حاشا كه گمراه و سرگشته باشد . - قصه اين است كه مهاجر و انصار در سقيفه با نظر خود خليفهاى ساختند و پرداختند و على سرگرم وظيفهء انسانى و دينى خود بود كه جثهء شريف رسول را غسل دهد با اندوهى گرانبار و غمى جانكاه . - روزگارى گذشت و خليفه درگذشت و دست خليفهء دومى را در ميان عرب افراشت ، او هم درگذشت و سومى را علم كرد ، البته با مجلس شورا كه آن هم انگيزهاى داشت . پيدا بود كه چگونه برگزار مىگشت . - سومى هم درگذشت و گروهگروه به در خانهء على روان گشتند و او جز قبول چارهاى نيافت ، در حالى كه اتفاق نظر محال بود ، چه هركس در پى آرزوى خود بود . - ابتدا زنى شترسوار برخاست و طلحه و زبير با او همعنان گشتند . شمشير قضيه را فيصله بخشيد ، ولى زبان ملامتگران را نبريد . البته ، نبرد هم اندكى بيش نبود . - بعد از آن ، معاويه خشمگين برخاست و على با ذو الفقارش در پى او شتافت ، اما يار موافق دشمن مخالف گشت ، چون قرآنها بر سر نيزه بالا رفت ، بسان پرچم صلح كه فراز و نشيب گيرد . - نزديك بود سر تسليم فرود آرد و بر تكاورى رعدزا راه فرار گيرد ، اما نيرنگى ساز نمود و به فرمان شيطان مطرود ، شور حكميت آغاز كرد . رعيت ، حاكم بر سلطان گشت . - على ناچار دست از نبرد كشيد و حكميت ، سرنوشت همگان را به دست گرفت . شاميان با عمرو عاص به ميعاد آمدند و او دام خود را پهن كرد و ابو موسى اشعرى را بفريفت . - ابو موسى بر منبر به خطبه برخاست و گفت : من على را خلع كردم چونان كه اين انگشترى از انگشت بيرون كنم ، خلافت از آن زادهء عمر باد . اى پسر عاص ، برخيز و معاويه را خلع كن . - پسر عاص گفت : اى مردم گواه باشيد كه اين مرد مقتداى خود را خلع نمود . سخن مرا